اسیر/ فروغ فرخ زادترا می خواهم ودانم که هرگزبه کام دل در اغوشت نگیرمتویی آن آسمان صاف وروشنمن این کنج قفس ، مرغی اسیرمزپشت میله های سرد وتیرهنگاه حسرتم حیران به رویتدر این فکرم که دستی پیش آیدومن ناگه کشم پر بسویتدر این فکرم که در یک لحظه غفلتاز این زندان خامش پر بگیرمبه چشم مرد زندانبا Banak va Goonagoon...
(73 ) << غزلی از هاتف اصفهانی >>مهر رخسار ومه جبین شده ایآفت دل بلای دین شده ایمهر ومه را شکسته ای رونقغیرت آن ورشک این شده ایپیش از این دوست بودیم از مهردشمن من کنون زکین شده ایمن چنانم که پیش از این بودمتو ندانم چرا چنین شده ایننشستی چرا دمی با منگرنه با غیر همنشین Banak va Goonagoon...